براي بانوي مهربان غزلهايم000
ساعتها مي شود
با اين ترانه ي نمناك گريست؛
مه آلوده ام امروز
پيچيده دستهام
در آن لطافت مرموز
كه مرا به در مي كشد از پيرهن
ـ ابر آغوشت ـ
و چشمهام
كه در تو ؛
در گريزند
ازتو0
ساعتها مي شود
با اين ترانه ي نمناك گريست؛
باراني ام امروز
تن مي سايم بر اين شيشه هاي بخار گرفته ؛
به جادوي آن لذت پنهان
در سر انگشتانت
ـ به نوازش ـ
بر اين قابهاي كهنه ي باران
نام خيس مرا
به تصوير بكش 0
رضا زند
